تولد هانی من
تو هم مثل خواهرت قصد به دنیا اومدن رو نداشتی باید به زور میاوردمت..
دوران بارداری دوم یه کم با مشکلات و استرس ها سپری شد. از نظر روحی اصلا خوب نبودم اما هر چی بود گذشت...
وقت تکمیل شده بود باید به دنیا میومدی اما خبری از درد نبود همون روز که هفته چهلم تکمیل شد رفتیم دکتر همه چیز عادی و خوب بود و گفت که مشکلی نداری و چون مشکلی نبود یکی دو روز دیگه هم به ما وقت دادن
اما فردا صبح از ساعت 6 تا 9 اصلا تکون نخوردی منم که خیلی ترسیدم زودی رفتم دکتر .... معاینات و گراف قلب و غیره و تصمیم بر این شد که فردای اون روز به بارداری خاتمه داده شود ....که فردا صبح قبل از اینکه دکترها دست و آستین بالا بزنند دخترم راضی شد که بیاد دیگه . همون بود که از ساعت 8 صبح درد شروع شد و ساعت 12:30 دخترم بدنیا اومد .
وقتی پرستار بمن نشونش داد یه سفید برفی بود با اون لبای خشگل قرمزش.
اما شبی که از بیمارستان اومدیم خونه تا صبح اصلا من و دخترم نخوابیدیم چون تا صبح گریه کرد و هی استفراغ میکرد خیلی ترسیده بودم صبح دوباره بیمارستان رفتیم و گفتم نی نی اصلا خوب نیست و تبش بالاس باید بستری بشه. همون بود که دختر بیچاره من بستری شد و روز به روز به جای اینکه بهتر شه بدتر شد...
خیلی روزهای سختی رو سپری کردم از یک طرف هنوز دو روز از زایمان نگذشته بود و از طرفی دخترم....
خیلی گریه کردم...
دخترم بستری شد به مدتتتتتتتتت سه ماه و روز به روز حالش بدتر شد
یه بار بعد از روز دهم از آی سی یو خارجش کردن یه شب تو بخش بود اما باز بر اثر کم کاری و بی توجهی مسوولین فرداش دو باره راهی آی سی یو شد برای 20 روز دیگه.... الهی خیر نبینن که بجه مو به این روز رسوندن ..... فقط به خدا واگذارشون کردم...
یک ماه کامل تو آی سی یو تو دستگاه بود و تمام حرکات حیاتی بدنشو دستگاه انجام میداد . ریه هاش عفونت شدید داشت که اصلا نمیتونست خودش تنفس کنه باید دستگاه به ریه اش مستقیما وصل میشد خونش میکروبی شده بود و توی این یک ماه که از شیر مادر محروم بود کم خونی شدید الهی خدا اون دکتر لعنتی رو به سزای عملش برسونه......
بعد از یک ماه که خدا میدونه ما چی کشیدیم به ما گفتم که اکسیژن به مغز بجه کم رسیده و هیپوکسی مغزی شده بعد گفتم مغزش آتروفی پیدا کرده و خلاصه اینکه فلج مغزی یا سی پی شده .......
و هر کاری که ما کنیم زنده نمیمونه و شما رضایت بدین که از دستگاه خارجش کنیم چون امکان خوب شدنش وجود نداره الهی اون بیمارستانو خراب شه سرشون....
ما هم خودمون آمبولانس آوردیمو و بجه مونو ورداشتیم بردیم یه بیمارستان دیگه قبل از اون اصلا امکان انتقال وجود نداشت وقتی هم که انتقال میدادیم اون دکترای لعنتی گفتن خیلی زنده بمونه یک ساعت....
اما خواست خدا این بود که زنده بمونه یک ماه تو یه بیمارستان دیگه بستری بود و روز به روز حالش بهتر شده رفت از حالت کما خارج شد کم کم حواسش رو به دست آورد قبلا اصلا حس نداشت موقعی که بیدار هم بود اگه کف پاش سوزن میزدن هم اصلا عکس العمل نداشت... همون روز که آوردیمش این بیمارستان به دخترم شیر هم دادن البته چون ساککینگ نداشت یعنی مکیده نمیتونست یه تیوب از راه دماغش کرده بودن تو معدش که دو ماه از همون طریق تغذیه میشد الهی بمیرم براش خیلی عذاب کشید من که اون دکتر لعنتی رو که دخترمو به این روز رسوند هرگز نمیبخشم....
بعد از یک ماه منتقلش کردیم به یه بیمارستان دیگه نظر به مشکلاتی که وجود داشت که نمیخوام الان یاد آوری کنم. یک ماه دیگه هم اونجا بستری بود یعنی در کل سه ماه .....
خدا میدونه که ما چی کشیدیم.....


تولد هانی من 

مامان مریم