بدون عنوان
هفته گذشته با فامیل هر دو عمه ات رفته بودیم گردش یه جای خیلی زیبا و با صفا تو یه منطقه تقریبا جنگلی که یه تهر خیلی زیبا هم داشت حسابی به همه خوش گذشت مخصوصابه تمام بچه ها ماشاالله بچه ها کم نبودن سیزده نفر بودن (چشم نخورن) حدود ساعت 8 تصمیم گرفتیم برگردیم خونه که به سختی رضایت دادین
تو راه خونه هم که اینقدر از بازی کردن خسته بودی که خوابت میبرد و هانیه خانوم هم که تمام روز آروم بود در راه تا که تونست گریه کرد.
هدیه برگشته میگه: مادر ؟ (با حالت خواب آلود و چشمهای نیمه باز)
میگم: جانم
میگه: این پسر عمه هام اینقدر شیطونی کردن اینقدر شیطونی کردن اینقدر شیطونی کردن حتی شورتشون رو هم در آورده بودن
(بیچاره ها رفتن تو آب لباساشون خیس شده بود همون جا دیگه عوض کردن بعد هدیه متوجه شده) کاملا آبروی ما رو بردن آدم نباید اینقدر شلوغ کاری کنه
نمیدونم دیگه چی میخواست بگه که خواب امون نداد و چشاش بسته شد
حالا من و مادر بزرگش دهنمون وا موند.


بدون عنوان
