هدیه آسمانی منهدیه آسمانی من، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره
فرشته معصوم منفرشته معصوم من، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

روزگار مادریم

یه کم دلخوشی

دیروز که هانی رو بردم برای فزیوتراپی خانم فزیوتراپ که به دختری کار میکنه گفت یه کم هانی نانی بهتر شده پاهاش که خدا رو شکر حرکتش خوبتر است اما هنوز از دستهایش استفاده نمیکنه اما باز هم امیدم به خداست... خدایا خودت بخشاینده و مهربان هستی دل مارا شاد گردان.
26 خرداد 1394

بدون عنوان

دیشب فقط تونستم سه ساعت بخوابم از  12 الی 3 تا دوازده که هانیه جون فقط گریه کرد و نخوابید از اون طرف هم که مثل ساعت کوک شده که هر روز راس ساعت 3 حتما باید از خواب بیدار بشه . حالا من اینجوریم.   ...
20 خرداد 1394

....

دیروز وقتی از سرکار برگشتم خونه این دختر آسمونی من نذاشت که لباسم رو عوض کنیم مستقیما منو برد تو آشپزخونه و گفت که الا و بلا که باید همین الان برام یه چیز بپزی میگم چی میگه یه چیز بپز دیگه ... منم از ابتکارات مادرانه استفاده کردم یه فرنی میکس از طعم های مختلف براش پختم که حسابی خوشش اومد. فکر کنم که چون متوجه شده من وقتی میرسم خونه اول واسه هانیه یه چیز میپزم حالا گیر داده که نه اول برای من درست کن بعد لباساتو عوض کن.
20 خرداد 1394

خریدهای فرضی

هدیه میاد میگه  مامانی پول بده بستنی بخرم. الکی بهش پول میدم. میره نزدیک دیوار مثل مغازه است میگه یه بستنی بده. بعد میاره واسه من باید تا آخرش باید بخورم. ...
19 خرداد 1394

بدون عنوان

تو کوچه یکی داد میزنه : وسایل کهنه خریداریم...... هدیه ترسیده میگه ماما بچه های کهنه رو هم میخرن بعد خودش داد میزنه وسایل کهنه نداریم دخترای کهنه داریم من: میگم منظورت چیه؟ میگه خوب من دختر کهنه تونم هانیه نو.. خیلی ناراحت شدم نمیدونستم باید چی بگم همیشه هم که صدای دوره گرد رو میشنوه همین حرفو تکرار میکنه. ...
19 خرداد 1394

از سال گذشته

داشتیم میرفتیم خونه عمت که به خونه مون نزدیکه و تقریتا از خونه ما سه کوچه بالاتره مامان بزرگ و عمو و دختر عموت هم بودن بعد همه مون تو یه ماشین جا نمیشدیم . چون فاصله نزدیک بود دختر عموم گفت شما برین من پیاده میرم. هدیه میگه: چی گفت؟ میگم: پیاده میره میگه: منم با شما نمیام منم میخوام خونه ء پیاده برم من: بیچاره فکر کرده که پیاده یه شخصیت است که دارن خونه اش میرن ...
19 خرداد 1394